رضا قليخان هدايت

1381

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له بچنان قطعه‌يى مرا خواجه * چه عجب گر شراب نفرستاد عجب آنست كو ز غايت جهل * رقعه را هم جواب نفرستاد در طلب حضور و ملاقات يكى از احباب گويد در چنين روز مىپرستان را * گر صبوح آرزو كند شايد سر بيرون شدن ندارد كس * زانكه برفى گران همىآيد قدرى مى شبانه هم باقيست * هست هم وجه آنچه در بايد كس فرستاده‌ايم تا آرد * مطربى را كه جان بيفزايد مادحت شعركى همىخواند * بدر دين ژاژكى همىخايد هيچ ممكن بود كه سيد شرق * يك‌زمانك جمال بنمايد و له ايضا همى پيش ازين اهل ديوان سلطان * گرفتند عبرت ز يك رنج ديدن نگيرند عبرت كنون اين جماعت * چه از سر بريدن چه از . . . دريدن انورى اين قطعه را گفته بوزير سلطان فرستاد و درين ضمن اظهار كرد كه لباسهاى من از سيد ابو طالب نعمه است كه هنوز دربر دارم و فتوحى حسب الامر جواب اين قطعه را گفته و انورى را نكوهش و ملامت كرده چند بيت از قطعهء انورى اينست كه نوشته مىشود . قطعه‌يى كه حكيم انورى بوزير فرستاده است كار كار ملك و دوران دوران وزير * اين ز آصف بدل و آن ز سليمان ثانى در چنين دولت من يكتن و قانع بكفاف * بيم آنست كه آبم ببرد بىنانى ملك مصر چه بايد كه ز اهل كنعان * بىخبر باشد خاصه كه بود كنعانى تو كه از دور همىبينى پوشيده مرا * حال بيرون و درونم نه همانا دانى طاق بو طالب نعمه است كه دارم ز برون * وز درون پيرهن بوالحسن عمرانى